محمدحسين ناصر الشريعه

124

تاريخ قم ( فارسى )

و من كه مصنف اين كتابم چنين مىگويم : كه آمدن عرب در اين‌وقت كه ذكر كرده شده صحيح است و در آن هيچ شكى نيست ، و ليكن آمدن ايشان به قم در ايام خلافت عبد الملك بن مروان نبوده است ، زيرا كه در تاريخ سنين خلفاء آمده است كه عبد الملك در ماه رمضان سنهء خمس و ستين ( 65 ) هجريه موافق با سنهء اربع و سبعين ( 74 ) يزدجرديه و سنهء اربع و خمسين ( 54 ) پارسيه خليفه شد . و بيست و يك سال خليفه بود و اهل عرب در ايام ولايت و حكومت حجاج بن يوسف به قم آمدند . پس تقدير كردند و گفتند كه ايشان در خلافت عبد الملك به قم آمدند به سبب كشيده شدن ايام ولايت و حكومت حجاج . حجاج والى عراق بود از قبل عبد الملك و وليد بن عبد الملك مدت بيست سال ، ابتداى آن سنهء خمس و سبعين ( 75 ) هجريه موافق با سنهء اربع و ستين ( 64 ) يزدجرديه و سنهء اربع و اربعين فارسيه ( 44 ) و حجاج در ايام خلافت وليد بن عبد الملك سنهء خمس و تسعين هجريه ( 95 ) و سنه ثلث و ثمانين ( 83 ) يزدجرديه و سنة ثلث و ستين ( 63 ) فارسيه وفات يافت . و راويان عجم روايت كرده‌اند از بنان بن آدم از فرزند يزد انفاذار صاحب ابرستجان از ناحيت قم كه او گفت كه در سنهء اثنين و ثلاثين ( 32 ) يزدجرديه و سنهء اثنين و ستين ( 62 ) فارسيه روز نيروز ساعت دوم يزدان فادار از ابرستجان بيرون آمد به نزهتگاهى كه به حوالى ابرستجان بود و آن نزهتگاه را باغ اسفيد مىگفتند و آن‌جا بنشست و مجلس ساخت و كنيزكان و غلامان او به ملازمت حاضر شدند و مردم آن نواحى مجتمع آمدند و هريك هديه آوردند . در اين ميانه از دور نگاه كردند به موضع ديد بشاهنده كه ميان راه قم و ساوه است ، سوارانى چند ديدند كه آهسته مىراندند . يزدان فادار يكى از غلامان خود را بر اسب خود نشاند و او را بفرستاد تا بدين سواران برسد تا خبر ايشان بداند و معلوم كند كه ايشان چه كس اند و از كجا مىآيند و به كجا مىروند ؟ آن غلام به فرمودهء يزدان فادار به جانب ايشان توجه نمود و به سرعت و شتاب بازگرديد و گفت كه اين طايفه قومىاند از عرب و سرور و امير ايشان دو برادرند يكى عبد اللّه نام و آن ديگر احوص پسران سعد بن ملك و به اصفهان مىروند . يزدان فادار به فرمود تا تقدير ساعات كردند و بدانستند كه چه‌وقت و چه‌ساعت است و چند ساعت از روز گذشته است و به حسب نجوم سعد و نحس آن چونست ؟ احتياط كردند و بديدند سه ساعت از روز گذشته بود . پس يزدان فادار پسر خود را مخسرهان نام به فرمود تا به استقبال ايشان برود . پس مخسرهان با جمعى از اهل كتاب و قلم و غير ايشان برنشست و به